تبليغاتX
اورانیوم غنی شده

اورانیوم غنی شده

غزل نشسته پر از احتراق در جنگل

اگر چه کور نه نه بی اجاق در جنگل

به واژه واژه ی خود او چه وعده ها داده است

به احتمال قوی از نفاق در جنگل

چقدر قافیه هر شب ولی هدر می داد

برای داشتن یک اتاق در جنگل

به احترام هر آنچه درخت می آشفت

چه گیسوانه و با اشتیاق در جنگل

چه روزها که سفیهانه می مکید آرام

پرنده بودن خود را سماق در جنگل

زد او ولی همه اش را به سیم آخر تا

به شعریت برسد اختناق در جنگل

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:57  توسط عبدالرضا حسینی  | 

...و از جاليز چشمانت مترسك وار مي ترسم

ستون شانه هايم شو كه از ديوار مي ترسم

و سطري ناتمامم با تمام نقطه هاي گنگ

رهايم كن كه از سگ مستي خودكار مي ترسم

ترك برداشت سد آسمان پطرس كجايي مرد؟

عجيب از  موج هاي وحشي آوار مي ترسم

زمين هموار باشد يا نباشد مرد ميدانم

جوانمردانه بازي كن كه از اخطار مي ترسم

سكوت آويز ِ پلكِ شبنم آذين بسته ي خورشيد

چرا با من؟ هنوز از لحظه ي ديدار مي ترسم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:35  توسط عبدالرضا حسینی  | 

دستي بر آب داري و كاري نمي كني

يك شعر ناب داري و كاري نمي كني

حاشا به غيرتت كه زمينگير كوچه اي

كلي شتاب داري و كاري نمي كني

از اين لجم گرفته كه نامرد بي وجود

انگ جناب داري و كاري نمي كني

لالاييت به درد خودت مي خورد  برو

يك قرن خواب داري و كاري نمي كني

ماندم چرا به فكر خودت نيستي پسر

ميز و  طناب داري و كاري نمي كني

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:20  توسط عبدالرضا حسینی  | 

غزل : اينان كه از تو نقطه ي پايان نمي خواهند

ودريارا بدون واژه ي طوفان نمي خواهند

به لختيشان  نبايد كرد شك؟پس نقطه چين شو تا

هنوز آغوش گرم باغ را عريان نمي خواهند

دهل بانان دريا صخره كوب هرچه بي وزنند

رسالت را رها كن كه تو را يك آن نمي خواهند

وجالب اينكه لوت از پلك هاشان مي چكد اما

اسير خواهش چترند و خون باران نمي خواهند

و حالا اين من و اين تو  ولي اين بار قاضي تو

خداييش اين جماعت را ببين چو پان نمي خواهند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:10  توسط عبدالرضا حسینی  | 

ازچشم های مانده به راهت چه مانده است

از کوچه های غرق صداقت چه مانده است

جز یک سلام طبق روال  گذشته ها

آن هم فقط به دیده ی منت چه مانده است

رستم کلیشه شد ؟ به درک لااقل بگو

از آن همه شکوه و روایت چه مانده است

رفتی که با غروب تو از نو بنا شویم

اما ببین که برسر جایت چه مانده است

از سنگ های غزه بپرسید واقعا

دردست کودکان شجاعت چه مانده است

نفرین به ساز بی رمقی که شبیه من

تاریخ را بدون  هدایت  چمانده است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 12:43  توسط عبدالرضا حسینی  | 

 

بازي تمام شد ورقي تازه رو كنيد

بغداد ديگري به سرم زد وضو كنيد

دارم عذاب مي كشم اينجا غريبه ام

اين بار با خداي خودم روبرو كنيد

قطعا كوير واسطه خواهد شد آب را

خود را شبيه سيب كه بي آبرو كنيد

از راه رفته هيچ شكايت نمي كني

در كوچه باغ مرو  اگر جستجو كنيد

وقتي قرار نيست كسي ضامنت شود

اصلا عجيب نيست كه با گرگ خو كنيد

اين هم  ز  هشتمين ستاره ي دنباله دارتان

 پس هر چه هست در دلتان آرزو كنيد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:50  توسط عبدالرضا حسینی  | 

يك عمر زمستان شدنم را مي ديد

دايم تب عريان شدنم را مي ديد

اي كاش كه يك مورچه مي شد آنوقت

بد جور سليمان شدنم را مي ديد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:30  توسط عبدالرضا حسینی  |